یکشنبه ۲۹ فروردین ۱۴۰۰ - ۲۳:۱۰

برگزیدگان جشنواره سیمرغ؛

تلفن صحرایی

تلفن صحرایی

«تلفن صحرایی» داستان کوتاهی به قلم رومینا نیک‌اندیش، کارشناسی بازیگری کارگردانی موسسه آموزش عالی نبی اکرم(ص) است که در دوره «دهم» جشنواره بین‌المللی سیمرغ در بخش «فرهنگ سلامت» حضور پیدا کرد و موفق به کسب رتبه برتر شد.

به گزارش مفدا، یازدهمین جشنواره بین‌المللی «سیمرغ» با شعار «هرخانه، یک پایگاه سلامت» و با هدف گسترش و ترویج فرهنگ اسلامی-ایرانی و ترویج فرهنگ سلامت با بهره‌مندی از ابزار هنر و شناسایی و رشد استعدادهای فرهنگی و هنری دانشجویان و نخبگان جامعه در ماه‌های آتی برگزار می‌شود و علاقه‌مندان می‌توانند در پنج بخش تئاتر،‌ فیلم، ادبی، ‌هنرهای تجسمی و موسیقی در این جشنواره شرکت کنند و محدودیتی برای شرکت متقاضیان در رشته‌های مختلف وجود نداشته و عموم علاقه‌مندان می‌توانند در این جشنواره شرکت نمایند.

جشنواره فرهنگی هنری سیمرغ یک جشنواره بین‌المللی است که ده دوره از برگزاری آن می‌گذرد. این جشنواره با میزبانی وزارت بهداشت برگزار می‌شود و در کنار بخش اصلی ویژه دانشجویان علوم پزشکی کارمندان و اساتید علوم پزشکی و سایر علاقمندان و هنرمندان می‌توانند در این جشنواره حضور پیدا کنند.

استقبال از این جشنواره هر سال نسبت به سال گذشته افزایش داشته است. در سال‌های گذشته از کشورهایی از جمله آمریکا،  آلمان، روسیه، افغانستان، تاجیکستان و ترکیه و سایر کشورها در این جشنواره شرکت کرده‌اند.

در اینجا داستان «تلفن صحرایی» نوشته رومینا نیک اندیش، کارشناسی بازیگری کارگردانی موسسه آموزش عالی نبی اکرم(ص)  و برگزیده بخش ادبی جشنواره دهم  سیمرغ را باهم مرور می‌کنیم:

تلفن صحرایی

مامان کوله پشتی­شو انداخت رو شونه­‌اش و به طرف در خونه رفت. نگفت کجا می­ره یا کی برمی­گرده. اون اولین کسی بود که مهم­ترین قانون خونه رو زیر پا گذاشت؛ قانون اطاعت از بابا رو! بابا ابروهاشو به‌­هم گره زد! صورتش سرخ شد و دندان قروچه کرد. دویدم طرف مامان:

-" کی برمی­گردی؟ "

  صورتمو نوازش کرد. دستاش دیگه بوی کرم نرم کننده نمی­‌داد. نگاهم کرد و چونه­‌اش لرزید!

***

هر سه نشستند. زن دو طرف نخ را از سوراخ انتهای لیوان­ها رد کرد و به هرکدام گرهی زد. یکی از لیوان­ها را به دست مرد داد و لیوان دیگر را جلوی دهانش گرفت:

-" الو..؟"

مرد انگشت شست­اش را به نشانه­‌ی موفقیت بالا برد.

-" عالیه"

زن لبخندی از جنس رضایت زد.

-" اسمش رو چی بذاریم؟ "

پسربچه بالا و پایین پرید:

-" تلفن صحرایی.. تلفن صحرایی "

زن و مرد خندیدند. پسربچه لیوان را از دست مرد گرفت و جلوی دهانش نگه داشت. داد زد:

-" الو؟ "

 زن از جا پرید.

***

مامان گفت:

-" صدات رو دارم. اینقدر داد نزن.."

انگاری کر شده بود! دستی به لاله­‌ی گوش‌­هاش کشید و " تلفن صحرایی" رو داد دستم. خیلی کیف کردم! پریدم بغل مامان و بابا و صورتشون رو بوسیدم. یکهو مامان داد زد:

-" مواظب خواهر کوچولوت باش "

و دستش رو روی شکمش گذاشت؛ مثل بادکنک باد کرده بود. با خنده " تلفن صحرایی" رو برداشتم و دویدم توی اتاقم.

***

زن و مرد مقابل شومینه نشستند. مرد گفت:

-" روشنش کنیم؟"

زن که می‌­لرزید، سرش را به علامت تائید تکان داد. مرد رفت توی اتاق و با چند ورق کاغذ برگشت. عادت داشت با کاغذ شومینه را روشن کند. کنار زن نشست. دستش را دور گردن او حلقه کرد و گونه‌­ی زن را بوسید. اما شادی زیر پوست زن ندوید. مرد چند بار زیر لب اسمش را صدا زد. زن اما حواسش پرت داستان نیمه تمام­اش بود. ماه‌­ها به پایان بندی آن فکر کرده بود. شخصیت داستان‌­هایش مدام در ذهنش زاده می­شدند و روی کاغذ جان می­‌گرفتند. اما بارداری اخیر با درد و نگرانی‌­های بسیاری همراه بود و نوشتن را برای زن سخت کرده بود..

مرد از صدا زدن دست کشید و از او فاصله گرفت..

***

داد و فریاد پیچید توی خونه.. بدجوری وحشت زده بودم! مامان وسط پذیرایی داد می‌­زد:

-" که آتیش روشن کنی؟ چطور تونستی تموم.. "

بابا با چشم­‌های از حدقه دراومده، جلوش وایساد.

-" خواستم گرم بشیم. هوای خونه سرد بود."

چونه­‌ی مامان لرزید. این یعنی گریه‌­اش گرفته! دوید توی اتاقش و در رو محکم بست. بابا داد زد:

-" از این­که داستان­‌هاتو بیشتر از زندگیت دوس داری، منتفرم "

سر برگردوند و خیره شد به خاکستر آتیش.. 

***

زن انگشت­اش را روی کاغذ کشید؛ ذرات خاکستر ساییده شدند و سفیدی کاغذ را دربر گرفتند. زن کاغذ را به سینه‌­اش فشرد و چانه­‌اش لرزید.

***

  مامان مدام سطح کابینت رو با دستمال پاک می­کرد. فحش می­‌داد به گرمای شومینه، به زمستون، به این خونه که مثل خونه­‌ی ارواحه.. تیکه‌­ای از موهاش افتاد رو صورت بدون آرایشش. زیر چشم­هاش گود افتاده بود. متوجه حضورم شد. با طعنه گفت:

-" اگه سردته، باید بگم داستانی واسه سوزوندن نمونده "

-" نمی­‌خوابی؟ "

جوابی نداد. سر برگردوند  و دوباره به جون کابینت افتاد. دستش رو گذاشت روی پیشونی­اش و همین­طور که فحش­هاش رو نثار لک‌ه­ی روی کابینت می­کرد از آشپزخونه رفت بیرون. رفتم طرف کابینت؛ هیچ لکه­ای وجود نداشت. تمیز تمیز بود. چند دیقه بعد صدای داد و هوارها توی خونه پیچید. مامان داد می­زد و داستان­‌هاشو می­‌خواست..

***

زن در تاریکی دستی به شانه­­‌های لُخت­‌اش کشید و انگشت­‌هاش را روی کبودی روی شکمش حرکت داد. در آینه‌­ی تمام قد به تنش خیره شد. کبودی­‌ها از پهلو شروع شده و در نزدیکی ناف­‌اش رنگ باخته بود. دو انگشت دست راستش را به شکل اسلحه درآورد. لوله‌­ی تفنگ استخوانی و بی‌­گلوله­‌اش را روی کبودی نشانه گرفت. ماشه‌­ی خیالی را کشید و زیر لب گفت: بنگ!

در ذهنش قطرات خون روی دیوار پاشیده شد. روی زمین افتاد. دقایقی بعد نیم خیز شد و خود را در آینه دید؛ نمرده بود!

صبح نور خورشید از پشت پرده‌­ی حریر به صورت زن تابید. زن کش و قوسی به بدنش داد و بلند شد. یک نخ سیگار مارل­بورو از توی پاکت درآورد، کنج لب آتش­اش زد. به طرف آینه رفت و پک زنان به کبودی­‌ها چشم دوخت. همان­طور که نگاهش به کبودی­‌ها بود، سیگار را زیر پای برهنه‌­اش له کرد.

***

با " تلفن صحرایی " مقابل اتاق مامان ایستادم. از لای در نیمه باز دستی تلفن رو انداختم داخل اتاق. دستی دیگه رو جلوی دهنم نگه داشتم. آروم گفتم:

-" الو؟"

نخ " تلفن صحرایی" کشیده شد. معلوم بود دستی رو تکیه داده به گوشش.

-" صدامو می‌­شنوی؟ "

 بریده بریده گفت:

-" این..جا تلفنا خط.. نمی­ده. دیگه.. زنگ.. "

 صدای بوق ممتد درآورد و دستی " تلفن صحرایی " رو انداخت بیرون اتاق..

***

 زن نوک خودکار را به کاغذ تکیه داد. کلمات پشت سر هم ردیف شدند:

هیچ زنی نمی­‌خواهد از یک غریبه آبستن شود، بخصوص اگر آن غریبه، شوهرش باشد

نوشته را تا زد و از لای در نیمه باز اتاق به گلدان کاکتوس خیره شد..

***

مامان چنگ زد به چارچوب در و از توالت اومد بیرون. عق می‌­زد و چشم­‌هاش از رگای قرمز پر بود. افتاد زمین. زنگ زدم به بابا؛ جواب نداد. یه لیوان آب آوردم براش. چونه­اش ­لرزید و آب از گوشه­‌ی لبش ریخت. از حرکت پیرهنش نفس‌­های تند وکوتاهش پیدا بود. شکم برجسته‌­اش از زیر لباس بافتنی‌­اش بیرون زده بود.

***

 ساعت یک و بیست و پنج دقیقه­ی شب مرد به خانه رسید. تنش را روی کاناپه ولو کرد و کمی بعد صدای خرناسه­اش در خانه پخش شد. زن گوشه­ی اتاق کز کرده بود. یکهو دردی زیر شکمش حس کرد که مثل جوهری در بدنش پخش شد. زن به خود پیچید و پاشنه­­‌هایش را به زمین کوبید. دندان­‌هاش را به هم فشار داد و صدای ناله­­ در فضای تنگ اتاق منعکس شد. خون لای پاها راه باز کرد. زن از زیر دامن نیمه بلندش به لخته­‌ها خیره شد. با یک دست ظرفی شیشه­ای را نگه داشته بود و با دست دیگر به زمین چنگ می­زد. لخته­ها روی سرامیک­‌های کف اتاق سر خورد و خون به همه جا نشت کرد. زن دست لرزانش را روی لخته­‌های خون کشید. از میان آن جسد جنین نارسی بیرون زد.

***

مامان نشسته بود جلوی گلدونا و خیره شده بود به کاکتوس. پاییدمش؛ انگشت­‌هاشو کشید رو تیغ‌­های کاکتوس. حتی چن بار کف دستش­رو روی تیغ­‌ها فشار داد. انگاری پاک عقلشو از دست داده بود! دست کشید رو خاکش. خیال کردم از کاغذ سیاه کردن خسته شده و رو آورده به گل و گلدون.. آره.. اینطور خیال می‌­کردم.

***

زن آبپاش را پر کرد و سلانه سلانه از کنار کابینت­‌ها گذشت. یکهو ایستاد و عقب عقب برگشت. خیره شد به کابینت. دستمالی برداشت و رویش کشید. دوباره به سطح کابینت چشم دوخت. دستمال را با قدرتی بیشتری پاک کرد. نفس راحتی کشید. به این طرف و آن طرف نگاهی کرد و کاغذی از زیر لباسش بیرون آورد. آن را داخل­ خاک کاکتوس فرو برد و به تیغه­های گل آب پاشید..

***

 شب، همین که بابا رسید، نگاهی به شومینه انداخت و ابروهاش رو گره زد. مجبور شد پتو رو تا نوک بینی بکشه. اما بازم می­لرزید. مامان از سلولش زد بیرون. دولا زیر شکمش رو گرفته بود و از تمام وسایل سر راهش کمک می­‌گرفت تا بتونه قدم برداره. تو دستش آلبوم­‌های عکسی دیده می­‌شد که خنده­‌ی عروس و دوماد شادی رو شکار کرده بود. آلبوم رو انداخت داخل شومینه و کبریت کشید. زیر لب گفت:

-" یکم دیگه گرمتون می­شه!"

***

زن خودکار و چند ورق کاغذ داخل کوله­‌پشتی­اش گذاشت و زیپ‌­اش را کشید. با خود هیچ غذایی نبرد. همه چیز دست نخورده در یخچال ماند و او بی اعتنا از کنار رد لکه­‌ی روی کابینت گذشت. به طرف گلدان کاکتوس رفت، دستی به تیغ­ها کشید و به خاک خشک­ گلدان آب پاشید. عقب عقب رفت. یکهو پایش به چیزی گیر کرد و چند ثانیه بعد توانست تعادلش را حفظ کند. " تلفن صحرایی" نظر زن را به خود جلب کرد. نگاهش را به سمت اتاق پسر چرخاند و به سمت در قدم برداشت.

***

 مامان گفت:

-" اگه زنده .."

بابا داد زد:

-" دیگه برنگرد "

مامان حرفش رو خورد و پشت کرد به من. اشاره کرد برگردم خونه. خیلی مصمم راه افتاد و ته خیابون ناپدید شد.

***

پسر  خاک گلدان را خالی کرد. در آن میان چیزی پیدا شد؛ دو کاغذ تا شده! یکی از آن­ها یادداشت و دیگری عکس یک آتشفشان بود که دامنه‌­ی آن با خودکار قرمزی علامت زده شده بود.. پسر شروع به خواندن کرد:

هیچ زنی نمی­خواهد از یک غریبه آبستن شود. بخصوص اگر آن غریبه، شوهرش باشد.

و در زیر عکس نوشته شده بود:

اگر م‌ی­خواهید به یک ابر انسان تبدیل شوید، خانه­تان را زیر آتشفشانی فعال برپا کنید.

کاغذها را برداشت و سعی کرد حفره‌­ی کوچک داخل گلدان را بپوشاند. همین که چنگ دوم را زد، دستش به شیء سفتی خورد. دستش را در خاک خشک گلدان چرخاند. یکهو ظرفی شیشه‌­ای پیدا شد؛ شیشه پر از الکل بود و داخل آن جسد یک جنین نارس شناور بود. جنین به اندازه‌­ی نصف کف دست بود و اجزای صورتش با خطی کمرنگ مشخص شده بود.

***

بابا که ظرف شیشه‌­ای رو دید، خشکش زد. آب دهنش رو قورت داد و بهت زده به کاغذها خیره شد. به تته پته افتاد:

-" بهم گف بچه از یه مرد غریبه‌­اس "

غریبه.. مرد غریبه..

 کلمه‌­ها برام آشنا بودن:

 اگر آن غریبه، شوهرش..

***

 مرد به هردو کاغذ خیره شد و ظرف شیشه‌­ای را محکم در دست­ گرفت.

همین­که نور خورشید به جان خانه افتاد، مرد از اتاق بیرون زد و مقابل شومینه­ی خاموش نشست. شومینه از خاکستر داستان­ها پر بود. سرمای سوزناک همچنان در استخوان­های مرد می­خلید

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.